" شباويز " |
|
به یاد او گل خورشید را تماشا کن!
سفر گزيد از اين كوچه باز همنفسي پريد و رفت بدانسان كه مرغي از قفسي كسي كه مثل درختان به باغ عادت داشت شبيه لاله به انبوه داغ عادت داشت بهار سبز در آغوش خشكسالي بود شكوفه دارترين باغ اين حوالي بود كسي كه با تپش مرگ زندگاني كرد كسي كه با همه جز خويش مهرباني كرد به كشف مشرق خورشيد هاي ديگر رفت هزار مرتبه از ابرها فراتر رفت
نمي شناختيش! هيچ كس نمي شناختش! يكي كه عين پرنده ها بود كسي كه سرعت رفتنش از اومدن و موندنش هم بيشتر بود هموني كه فكر مي كردم ناجي خيلي هاست! كسي كه به همه ثابت كرد عرض زندگي مهم تر از طولشه! اون يه فرشته بود... مادر بود! مادري كه حسرت يك بار...فقط يك بار در آغوش كشيدن نوزادش رو به گور برد
" وقتي كه مي رفت يك سرو كوچك در پشت پرچين ما كاشت ..." رفت! پاك پاك! رفت و پاره ي تنش رو سپرد به ما! امانتي كه هنوز وجودش باور هيچكس نمي شه! يه دختر كوچولوي معصوم!
....
بچه ت سالمه عزيزم! يادم نمي ره چقدر نگرانش بودي... همه ي سعيمونو مي كنيم تا اون طور كه "تو" مي خواستي بزرگ بشه براش از خدا بهترين ها رو بخواه!
+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |