" شباويز " |
|
چه دارد بر سرم می آید ؟
دارد چه بر سرم می آید ؟ چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند . در برابر روزها خسته تر از آنم كه حرفی بزنم، یا شايد فريادي از سر سكوت تنهايي هر روزه ام پر رنگتر از هميشه گذشته را به رخ دلتنگي كهنه مي كشد. اینجا کسی نیست براي شكستن روزه سكوت ياري ام كند. وقتی دلم تو را می خواهد ؛ وقتي اميد ديدنت از طولاني ترين ياس ها هم طولاني تر مي شود، خیال بودنت را هم نمي خواهم ! وقتي دستانم را رها می کنم و نيستي تا آنها را بگيري باورم مي شود اين منم كه نيستم ، نه تو! خداوندا تو كه با باهم بودنمان راضي نميشوي... پس به بي هم بودن عادتمان بده پ.ن.
كسي تولد مرا به خاطرم مي آورد… براي خاك قلب من گل و شكوفه مي خرد… كمي بزرگ مي شوم تنم جوانه مي كند… فقط دلم يواشكي تو را بهانه مي كند… اگر چه با سرود و شعر دلم پر از چكاوك است… تو خود بگو بدون تو تولدم مبارك است؟
+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |