" شباويز " |
|
ايستگاه دلتنگي...!
دلم هوای گریه دارد ... و دستانم بی رمق تر از همیشه برای نوشتن به قلم التماس مي كنند ! چشمانم به تاری این دنیا عادت کرده انگار ! هر چند این لحظه ها نایی برای حرکت ندارند اما تو نگرانم نشو! همه چيز را ياد گرفته ام! ياد گرفته ام كه چگونه بي صدا بگريم! يا نه... ياد گرفته ام كه هق هق گريه هايم را با بالشم بي صدا كنم! ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنكه تو باشي! ياد گرفته ام بي تو بخندم و بدون شانه هايت بگريم! اما هنوز يك چيز را ياد نگرفتم! اينكه دلتنگي نكنم! ايستگاه دلتنگي...! آري! هميشه اينجاست كه تو را حس مي كنم! بايد صبوري را به دستهاي خسته ام بسپارم! بايد اين دل شكسته به دوري تو عادت كند. طاقت دوري ات را ندارم. طاقت نگاهت را هم ندارم! ببخش...! طاقت دلتنگي ات را هم ندارم!
+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |