" شباويز " |
|
یلدا و ....
سرگردانی ... دردِ مدام ِ باد ... من شب ها از فانوس پر می شوم ... و صبح از لبخند ... و شب ها .... اشک را به واسطه ی صداقتش می ستایم !!! هوا سرد می شود ... ماه یخ می زند و مهتاب خلاصه می شود در مهتابی ِ خانه های سرد ... هوا گرم می شود ... خورشید ذوب می شود و تابشش جاری اینجا ... نامه ها بوی خاک می دهند ... و چشمان شهر پاک نیست ... باران می بارد ... ابر ها تمام می شوند اما باران همچنان می بارد ... چشمان شهر هنوز پاک نیست ... دردِ پاک و بی درمان ِ احساس و من که مثل همیشه مبتلای آنم ... بگذار بگذریم! .... باز شب شده است و من از فانوس پر می شوم ... اتاق کوچکم پرنور می شود و من از فانوس خالی .... صدای باد می آید و هو هو ی سرگردانی اش ... و من در اتاق کوچکم ...
... .. از خدا پر می شوم ... !
يارنوشت: ـ سارا جان_عروس شب يلدا_ حس قشنگ خوشبختي به بلندي اولين شب آغاز ما شدنت پايدار باد! سالروز پيوند آسماني ات مبارك! ـ فايزه عزير شاعري مي گفت:سفر ادامه ي بودن است. و خوشا به حالت كه رفتي تا بماني... و بدان كه ماندي! ـ مريم خوبم دیگر خیلی وقت است که تکه های دل شکسته را بند نمی زنند! ـ عزيزكم_شقايق_ از دل نمي گويم كه خود خواهم سوخت اما... از تن هم نمي كني مشكي ات را؟! ـ بارون من تقلا بهر رفتن نيست... تفاوت مي كند اين بار!
+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |