" شباويز " |
|
شقایق
اين روزها مثل بادي پريشان احوال، از روي خاطرات ترك خورده ميگذرم برايم لالايي ميخواند
از موج ها... ساحل... ماهيها... مرغ هاي دريايي... بيزارم.
چــشـــمــــــانــــــم بــــــرق مــيـــــزنـــــــد يك روز شــاعـــــري بــــرايـــــم گـــفــــت پـــرنــــده بـيبــــال هــــم مــي پـــــرد! و من ديدم چگونه پرنده با دو بال زيبا در اوج پرواز پرپر شد.
در ميـان ستـارهها، در آغـوش مهتـاب در هنگـامـه ی بـوسـه بـاران آسمـان... تنهـا مـانـدنِ نجابت يك نگــاه چه سنگين است
نمي دانم بــا كـدامـيــن واژه بـگــويـــم عطر آشنا ي دوستيمان كه هيچ غريبهاي را در خلوتكده اش راهي نبود تمام شامه ام را پر كرده است فقط يك فرصت... افسوس... زود دير شد شقايق!
و اي كاش حال كه ميدانم ؛ دوست باشم! عزيزكم، به پرنده ها بگو برايمان دعا كنند... يادت نرود....
+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |