" شباويز " |
|
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود,بدیدم و مشتاق تر شدم
قصه همین بود مهربانم! ... نمی دانی چه طور دلتنگت بودم ... نمی دانی دلم چه طور هوایی ات شده بود ... نمی دانی چه طور قرار را از من می ربود لحظه هایی که بودنت را نمی دیدم ... نمی دانی عطرت این روزها چه طور سرمستم می کرد ... من تو را دارم! تویی که از کلی دورتر مهر می پاشی روی لحظه هایم! تویی که حتی فکر به بودنت ذوق زده ام می کند ... راستی ببینم شب های شما هم ستاره دارد؟! بگو تا بدانم ستاره ام را می بینی؟ وقتی دلم زیاد برایت تنگ می شود٬ می گویم که آرام در گوشت بگوید چه قدر دلتنگم و چه قدر خوشحالم که دلم فقط برای تو این همه تنگ می شود٬ نه برای هیچ کس دیگر ...! بازهم چشم بدوز به همه التهاب هایم ... بازهم پرم کن از این نور ... کمکم کن ... دستانم را بگیر ... بال هایم باز هم آماده پروازند ... بانو! تمام خستگی این روزهایم را به اشارتی بردی ... دلم هوایی آسمانت شده بود ... آسمانی که شبها مهتابش بر پنجرهی اتاق کوچکم میتابید، نور سپید ملایمی که روی همه اضطراب هایم می پاشید ... از لابلای ستارهها ٬ در پشت شیشه ... و حالا رها نمیکندم این مستی بیسامان ... نه! از یادم نمی رود مهربانیت ... ... اگر می توانستم٬ چنان در آغوشم میفشردمش که یکی گردیم، و در آن پیکر، نه من دلتنگ میشدم، نه او میگریخت ...
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |