" شباويز " |
|
نگفتم؟!!!
حالا كه نزديكيم! حالا كه از عطر مهربانيت مستم حال كه طعم دوستي را در كنار هم مي چشيم دلم بیش از همیشه تنگ است. برای همه چیز . برای همه کس. برای آن لحظه هایی که دیگر نیستند! برای آن لحظه هایی که مرا برای “من” معنی می کنند. برای لحظه هایی که نشانم می دهند از کدام نگاه زندگی گرفته ام دلم بیش از همیشه تنگ است… بیش از هر جا... بیش از هر وقت… گرمای “عشقمان” را حس می کنم. چشمانم را می بندم و می گذارم که خاطرات مرا با خود به میهمانی آن دورها ببرند. دستانم را بگیرند ، مرا از هرچه بار سنگین زیستن امروزه است رها کنند ، ببرند آنجا که نوازش آفتاب بی دریغ است ... خوش به حال آنان که خاطره ندارند! تا با يادآوريشان خروارها احساس بر دلشان انباشته شود دلم بيش از هميشه تنگ است تنگ است براي تو ! براي لحظه اي نشستن در كنارت و معني كردن سكوتت براي لحظه اي قدم گذاشتن در خلوتت و به اوج رسيدن حال مي خواهم فرياد بزنم... و به همه ي آناني كه عشقمان را عبث مي پنداشتند بگويم: ببينيد! نگفتم به حرمت تصوير كودكي رهايم نميكند؟ نگفتم به خاطر آفتابي بودن سكوتش به هيچ سايه اي پناه نميبرم؟ نگفتم به پيوند نگاهمان سردي در قلبمان تاثيري ندارد؟ نگفتم به عاشقانه هاي صادقمان خيانت نمي كنيم؟ نگفتم به نزديكي دلهامان دوري مفهومي ندارد؟ نگفتم به كوتاهي ديدارهايمان دوامي پايدار را انتظار مي كشيم؟ مي بينيد؟ اين منم ! من! لبريز از عشق!
+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |