" شباويز " |
|
مي خواهم كسي را درون خودم گول بزنم!
من دختر شبم! دختري از تبار دلتنگي ها و بي قراري هاي شبانه! منم همنواي رقص شبانه ي ستارگان و مهتاب! به رنگ غربتي غريب كه نيمه شب ها بر قلب ها سرباز مي كند! منم هم راز شباويز ! با هر نفس پر و خالي مي شوم از حسي غريب ودلتنگ و قلبم باز از نو مي تپد براي اسماني كه شايد آبي بماند! اما اميد آبي بودنش... دل خوش بودن به بي كرانگي اش.. بر وجودم آرامش مي بخشد! مي خواهم پنجره ها را بگشايم... درها را باز كنم... پرده ها را كنار زنم... مي خواهم بخندم... بلند... بلندتر! آن قدر كه صداي خنده هايم در تمام آينه ها و شيشه هاي خانه
منعكس شود و از ديوارها برگردد. مي خواهم تمام مردم اين شهر صدايم را بشنوند!! دلم هواي بلند خنديدن كرده... مي خواهم از شادي جيغ بكشم؛ پا بكوبم؛ فرياد برآورم! مهم نيست كه شادم يا غمگين... تنها دوست دارم كه اين گونه باشم. دلم اين بار مي خواهد رها شود... ازتمامي احساسات ضدونقيض كه باهم سرجنگ دارند و رهايش نمي كنند!... مي خواهم خالي شوم...از اين همه تناقض پي در پي! پ.ن.1. وقتی که برای ماندن دلیل نیست هر چند فراموش کردنت را پ.ن.2. آسمانم سبز است روحم آبي است ولي... رنگ عشقم خوني است و دلم رنگ جنون است و كبود رويم اما چه سفيد است؛ سفيد! پ.ن.3. سفری باید تا پشت هیچستان... همسفرم مي شوي؟! (مدت هاست تنها سفر مي كنم!) پ.ن.4. واقعي ترين آرزوهايم را گم كرده ام
و چه بهاي سنگيني دارد يافتنشان...! پ.ن.5. كمي عقب مي روم نه! كاملا عقب نشيني مي كنم مي خواهم يك بار جلو آمدنت را نظاره گر باشم بيا... "بيا كه من بي تو درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست اميد بارش باران نوبهارم نيست" پ.ن.6. تنهايي سخته دلتنگي سخت تر پ.ن.7. چراغي زرد روشن مي شود عطر گل محمدي مونیتورم را مست می کند. "تو" آنلاين شده اي!
+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |