" شباويز " |
|
يك؛دو؛سه؛چهار؛...پنج!
در كوچه باغ هاي زندگي ، شهري كه از پاييز دلها برگ ريز است ، صداي پاي خدا را مي شنويم و قلبمان از حادثه ها لبريز است . خوشه اي از باران مي چينم
و عاشقانه به دست هاي تو مي سپارم . دستاني كه گرم اند از حادثه ي عشق ... و تو ؛ ياس رازقي من ! چشمانت هر لحظه مرا مي خواند ... تو را به همان خدايي كه دوستش مي داري
التماس نگاهم را بي پاسخ مگذار ... مسافر تو كودك است ... باران زده است ... كوچك است ... با تو بزرگ مي شود ... صبوري تو را مي خواهد ... گوش كن ! به ياد يك حادثه ميان بغض و گريه ام ... آن جا كه بر فراز سرزنش ها دل سپرديم ؛ به هم ...! ان جا كه صداي عشق يه گوش خدامان رسانديم آن جا كه آدمك ها را به سنگ سپرديم ... اما اين روزها... اين روز ها صداي آدمها كهنه و غريب است ... صداي تكرارهاست اندک اند...بسیار اندک... آنهایی که آدمها را چیزی غیر از محاسبات صفر و یک می بینند... کم اند آنهایی که بدانند می شود جای دیگری بود... می شود دیگری را حس کرد... می شود همیشه از دریچه نگاه خشک و متعصب خود نظاره نکرد... و شکی نیست در کم بودنشان... و تو ...
پ .ن .چه تولد غريبانه اي برايت گرفتم ... من شمع گل ... ياد تو ..خاطراتت ...نگاهت ... و عشق! همان عشقي كه سهراب مي گفت ... همان كه به اجبار معني اش را چشيديم .... "وعشق ...صداي فاصله هاست صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند ...!" تولدت مبارك با عطر گلهاي ياس با مرواريد و الماس با نهايت احساس
... +نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |