" شباويز " |
|
من ....تو ؛ درخت ....ابر ديدم در ان كوير درختي غريب را محروم از نوازش يك سنگ رهگذر تنها نشسته اي، بي برگ و بار، زير نفس هاي افتاب در التهاب، در انتظار قطره باران در ارزوي اب. ابري رسيد، چهره درخت از شعف بشكفت. دلشاد گشت و گفت: ((اي ابر، اي بشارت باران! (( ايا دل سياه تو از اه من بسوخت؟! غريد تيره ابر، برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت!
+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 توسطليلا| کاش فقط کمی شبیه خودت بودی ....
چه قدر بد شده ام کافی ست خوب حساب کنی مجبور بوده ام به چند نفر سلام بگویم مجبور بوده ام به جای چند کشیده بگویم سپاسگزارم و چند اشتباه بزرگ و کوچک دیگر که نوشتنشان به وضوح بيشتر از ننوشتنشان آزرده ات ميكند مانده ام که از محضر دادگاه مربوطه تقاضای تبرئه خواهم کرد یا اشد مجازات ؟ +نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 توسطليلا| صفحه ی شش از فصل دوم تقویم کدام سال سیاه بود ؟
چیزی به یاد نمی آورم نه از دندان های شیری خاک شده پای درخت سیب و نه از مشق های دو خط در میان عید و نه از شکاف های جمجمه ام صفحه ی شش از فصل دوم تقویم کدام سال سیاه بود ؟ نمی دانم فقط بعد ها شنیده ام که یک نفر آمده با دست های پر از گچ و روی تخته سیاه خیابان کروکی اقبال مرا کشیده و رفته است و بعد ها از عابرین سوال کرده من آن روز با شاخه گلی شکسته ، گوشه ی لبهام سراغ تو را با لهجه ی کدام پرنده گرفتم دیگر چه فایده که خیره بمانم به سپیدی این سقف ؟ من که چیزی به یاد ندارم جز اینکه به احتمال قوی دیری است با له شدن الفت گرفته ام و دیگر کسی صدای کشیده ای که حتی شبیه نام تو باشد از میان لب های من نشنیده ست
+نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |