" شباويز " |
|
برو...!دفتر به "مرگ عشق" بستم ...
مخوان بيهوده بر من قصه عشق كه ما اين نامه را خوانديم و بستيم برو ! زين راه ، برگشتن محال است كه ما در پشت سر ، پل را شكستيم تو اي عشقت به جانم سايه گستر ! دگر آن قصه هاي عاشقي را به ياد من مياور مرا بگذار و بگذر . () گلي ديگر نمي رود در اين دشت كه باغ عشق ديرين شوره زاريست گل اشكي كه در چشم من و تو ست گلي پژمرده بر سنگ مزاريست در اين ديدار ، ديگر پيام دست ها نيست به لب ها بوسه پژمرد طلوع خنده ها رفت شكوه عشق ما ، مرد به شوق انتظارت دگر يك لحظه چشمم نيست بر در كه من جسمم سراپاي كه من سنگم سراسر من و تنهايي خويش ... تو و ياران بهتر ... مرا بگذار و بگذر مرا بگذار و بگذر . +نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 توسطليلا| نگشتی ؟!
به صد رسیده بودی چشم بسته
نیامدی بگردی انگار از هزار هم گذشتی و من پشت درخت ها زرد شدم و خیال پیدا شدن از سرم پرید. .
+نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 توسطليلا| آمد به سرم از آنچه می ترسیدم ...
+نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |