" شباويز " |
|
نه دل ما و تو تنها، كه دل عام بسوخت بيا با هم بگرييم بيا با هم بناليم بيا با سرو هاي خفته در خاك ، بيا بر غنچه هاي خفته در گور ، بموئيم.... بيا با همت اشك، غبار از چهره گلهاي پرپر ، بشوئيم..... بيا همراه مادر هاي تنها ، به گورستان خاموش، نشان نوجوانان را بجوئيم.... بيا سوز دل پر درد خود را، به خاموشان بگوئيم..... بيا با پنجه هاي خاك سيه را بكاويم، كه از هر گوشه آن گل برآريم.... بيا بر تربت هر نازنيني، گل اشكي بكاريم.... چه تلخ است.... ، نديده كام دل، ناكام مردن..... چه جان فرساست اي يار، عزيزان را درون خاك ديدن.... چه رنج افزاست اي دوست ، ز ياران رشته الفت بريدن...... جگر سوز است يا رب، ز داغ نازنيني خفته در گور، به بيتابي لب از حسرت گزيدن.... و در آن غربت تلخ، صداي ضجه مادر شنيدن..... بيا با هم بگرييم، بيا با هم بناليم ****** الهام عزيز .... كوچ برادرت قلبمان را به درد آورد... ما را در غم از دست دادنش شريك بدان ...
+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 توسطليلا| آرامش ابدیت مبارک .....
باور نمي كنم كه نيستي ! زندگي در بهت غيبت تو ، سكوت را ، نشانه مي رود . تو خفته اي . خوابي آرام و بي تشويش . روياي پرواز ، به ديدارت آمد شوق ديدار يار ، ما را از يادت برد . بي قرار رفتن شدي ،ميدانم ، لحظه ي وصال نزديك بود . تو هر لحظه زيباتر مي شدي و روح بي تابت در آستانه ي ورود به ابديت بال مي گشود . فرشتگان به تو سلام مي كردند و از دورها به من مي نگريستي و به پيله تنگم . و آخرين وداع با نگاه تو ، به خانه ات و فرزندانت كه گرد بستر تو نشسته اند ، سروده مي شود . بدرود ... تا لحظه ديدار ... زمان از مدار حركت باز ايستاد و تو در ميان اين همه تن كه تو را مي جويند باز هم زنده تري . من در لحظه ي عبور پيكرت از كوچه باغ شكوه مرگ را نظاره كردم. عظمت صعود را در لحظه ! من دقيقه هاي عريان شدن روح را ديدم ، زماني كه سخت دل تنگ ديدارت بودم . بي قراري ام را با قرار تو ، احساس مي كردم .لحظه هاي جدايي ، در ساحت توانايي مطلق . آن زماني كه در برابرش فقط مي توان تسليم بود و پذيرفت . وقتي كه رفتي خانه خالي شد . ناگهان ريشه هاي تو در من ، به دنبال عطش مي دويدند .چيزي همزمان با پرواز تو ، در من فروريخت . براي درك بزرگي ، بايد بزرگ بود و من هنوز بسيار كوتاهم . شايد در فاصله اي كه تو امروز از من داري تو را بهتر ببينم . حجم تو براي ديدن از فاصله نزديك بسيار بزرگ بود . حالا مي توانم هر روز به مرور ديده هايم ، بنشينم و تو را اندك اندك باز آفرينم . تو را كه از خاطرات كودكي ام مي ايي و در حال عبوري تا هميشه ...تا هر وقت كه من نگاه مي كنم . لحظه هاي بودنت ، حساس ترين لحظه هاي خاطراتم بود .هيچ نكته اي از چشمان دقيقت گم نمي شد . هر كلامي را با ظرافت انتخاب مي كردي و با مهارت به كار مي بردي . در هر جمله اي كه به زبان مي آوردي ، لطفي پنهان بود كه شنونده را نوازش مي كرد . توجه تو به اينكه هر روز خودم را از نو بخوانم و شبها از نو بنويسم ارزشمندترين يادگاري ات براي من است . جاي تو در خانه خاليست ...اما هنوز در اتاق راه مي روي . به قلمي كه همدم لحظه هايت بود و اكنون بيكار شده، مي نگري . هنوز خانه بوي تورا مي دهد .عطر قرآني كه با بيان گرمت آن را زيور كاشانه ات مي دانستي .بوي خاك خيس گلداني كه هرروز آبش مي دادي .بوي كتاب هاي قديمي ات ، بوي دفتر شعرت ، بوي بي قراري ها در فقدان عزيزترينهايمان .بوي ياس . بوي سجاده ي تو كه صبح ها، زودتر از خواب سنگين ما بيدار مي شد . اما انگار تو هنوز روي صندلي نشسته اي و با همان صداي آشنا و با احساس و گرم مرا صدا مي زني ! آري.. باور نمي كنم كه او نيست . هنوز صداي قدم هايش در خاطراتم زنده است هنوز عطر رنگهاي خيالش خواب كبوتران را رنگي مي كند .هنوز خبر خوش عبور او از كوچه خالي كودكي شوق ديدار را در قلبم بيدار مي كند . هنوز خاطره گرم دستهايش آغوش خالي ام را پر مي كند و مرا تا ...دور دستها مي برد . صداي اذان وقت غروب مراتا كوچه برد . كنار در ايستاده ام .مي دانم كه نمي آيي اما انگار احساس گنگي مي گويد به دوردست نگاه كن .... و من ساعتها مي ايستم به ياد دوران كودكي ام . لحظه هاي انتظار هميشه همان حس بيقراري را در من زنده مي كند صبح نزديك است .كاش بتوانم مثل تو ساده بمانم از بودن لبريز باشم .باهر آنچه كه هست در صلح و صفا باشم .كاش بتوانم مثل تو دقيقه ها را زندگي كنم ، زيبايي ها را شكار كنم . صداي اذان صبح ، دلم را لرزاند .از انتهاي كوچه كسي مي آيد . كسي كه او را نزديكتر از هميشه به خودم مي بينم . هيچ پرده اي نيست . با طنين اولين "الله اكبر " شناختمش .شوقي در وجودم بي تابي مي كند پيش مي روم تا به او بگويم : مي دانستم مي آيي ... حالا نميدانم اين منم كه مي گويم ، يا اوست كه مرا مي سرايد. يا كسي هست كه هم مي گويد ؛ هم مي سرايد . ميان بود و نبود ، دقيقه اي بود كه من هنوز مات مات مات اويم ... +نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 توسطليلا| کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است ؟؟؟!
چشمش به پسر بود و به ديدار پدر رفت چشم از همه جا بست و به دنياي دگر رفت آن پرتوي لرزنده كه در ديده ي او بود لبخند زنان سوي گلستان سحر رفت آن آه كه با هر نفسش پر زد و افتاد در پهنه ي افلاك ، به دنبال اثر رفت آن خنده كه با اشك غمش تلخ در آميخت از نو به سراپرده ي شيرين شكر رفت آن صبح كه در مطلع پيشاني او بود آرام ، به سرچشمه ي تابان گهر رفت آن مرغ نفس ، تا قفس سينه فروريخت بالي زد و از روزنه ها سوخته پر رفت آن جان ، كه به لب آمده بود از غم ايام هرچند كه بستند بر او راه گذر ، رفت ‹› فرمان قضا آمد و با موي سپيدش چون پرچم تسليم به سامان قدر رفت يك چند در آن خواب خوش بي خبري ماند زان پيش كه پرسند " از آنجا چه خبر ؟" رفت خواندند رفيقان قديمش كه "كجايي؟" تا ديد كه پايش بگشودند ، به سر رفت
او در پي ديدار پدر رفت و ندانست در غربت اين خانه چه بر جان پسر رفت با خاطره ها هست گر از ديده نهان است در ديده ي جان است گر از پيش نظر رفت ‹› در قحط وفايي كه در آنيم چه تاثير ؟ انگار كه در خانه بود يا به سفر رفت پندار، كه صد بار دگر باز به گيتي با ديده ي تر آمد و با خون جگر رفت گفتم جگر! اي ديده مدد كن به سرشكم كز پيش نگاه پسر ، اي داد
پدر رفت ... پدر رفت ... پدر رفت ...
+نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |