" شباويز " |
|
با دلتنگی دیدگانم یکی شده بودی !!!
اگر سکوت این گستره ی بی ستاره مجالی دهد، می خواهم بگویم : سلام! اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد، می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم! از کوچه های بی چراغ! از این حصار ِ هر ور ِ دیوار! از این ترانه ی تار... مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت! کم کم این حکایت ِ دیده و دل، که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است، باورم شده بود! باورم شده بود، که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید! راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟ کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید، به گوشت نمی رسید؟ تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم! آخر این رسم و روال ِ رفاقت است، که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟ می دانم! تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند! اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند، از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست! یکیشان همان شاعری که گمان می کرد، در دوردست ِ دریا امیدی نیست! می ترسیدم - خدای نکرده ! - آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی، تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم! اما آمدی! بانوی همیشه ی نجات ! حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده! این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم، انگشتانم، برای شمردنشان کم می آید!
+نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 توسطليلا| با کمی تاخیر...
لابد مشت چپ ات آنقدرها گنده است که دلت می آید بگویی : برو تقصیر من که نیست هر وقت آمدم لباس عریانی بپوشم تا خوب ببینی ام ، نبودی ... ... درختان کنار خیابان را دیده ای؟ باور کن گناهکار نیستند باران که بیاید تازه می فهمی... راستی مرا زیر باران دیده ای؟ نه ، نمی خواهم ببینمت.... ... فقط می خواستی عاشقت نباشم ولی حرفهای تو دل سنگ را آب می کند ، مقابل آینه که بایستی جذبه چشمانت خودت را هم می گیرد من که دیگر.... .. .. حالا باور می کنی تقصیر من نیست مشت چپ ات را جمع تر که کنی دلت هم دیگر آنقدرها گنده نیست که نتوانی عاشقم شوی باور کن......
+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |