" شباويز " |
|
و این بار سکوت زودهنگام از جنس بهار
به آسمان مي نگرم ... از پشت کتابهای ریاضی و دیفرانسیل ..
كتابهايي كه از احساس با تو بودن خالیم میکنند .
به آینده ای روشن عاشقانه چشم دوخته ام ...
نمیدانم... کدام روز...
کدام دل از آنچه میان من و توست خواهد نوشت ...
نمیدانم شاید از فرمول های عجیب و غریب این دیفرانسیل
بتوان به خدا رسید ... !!
به طلب علم آمده بودیم !
چند روزی دیگر با مغزی از تهی سرشار روانه بازارمان میکنند! گویا استاد ریاضی خدا و احساس را در فرمول های مشتق
جا گذاشته است ... !
مي گويد ما نمی فهمیم
اما خودش نمیداند مثلثات کجای زندگیست
حتی نمیداند زندگی را با مثلثات نمیشود آموخت ... !
انتگرال محبت ؟ چه كسي مي توانداز مهر انتگرال بگيرد ؟
از پیوستگی دل چطور ؟ از بی نهایت عشق ...
از خدای احساس ... از قطرات باران ...
از من .... تو... از مسافر ؟
ولی مي توان از خود چند خطی به دل رسم كرد ...
چند خط موازی بی انتها که به بینهایت می رسند
و بی نهایت جز خدا نیست
از دلتنگی هایم سراغ نمی گیری؟؟؟ آن سو تر نگاهی منتظر...
چشم بر قدم های استوار و شکسته من دوخته...
آن طرف عزیزی هست شاید مثل من
به شوق رسیدن زمزمه ی شکست فاصله ها جوابي نمي دهد
واين بار در انتظار ...
من و تو و خدا
و دنیایی از خاطره و احساس ......
تیک تاک ساعت ....... ماهی بی تاب تنگ بلور
لب خندان و دل گريان هنگام تحویل سال
و خدایی که انگار در آئینه و آب هست .....
میدانم که هست
قرآن را بر میدارم
" الا بذکر الله تطمئن القلوب"
حمد و توحید
گونه های خیس پدربزرگ
جاي خالي مادربزرگ
مهرباني مادر
صوت قران پدر
تفالی به حافظ ....و ياد تو
میگویم بهار است
زندگی ساده است مثل نگاه تو .....مثل حرفهای من
مثل خنده هایی که همیشه دوست داشتم
مثل شيطنت چشمانت
این بهار آغاز است
در جستجوی آرامش ......در اندیشه خدا ....... خودت !
باشد که مهربان باشی ......
الهي حول حالنا الي احسن الحال +نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 توسطليلا| مژده ی من ....
گفتم: «بمان!» و نماندی! +نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |