" شباويز " |
|
و سکوت ... سايهاش سنگين است،
حالا سالهاست كه هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
من ديدم از سر صبح آسوده هي بوي بال كبوتر و ناي تازه نعناي نو رسيده مي آيد پس بگو قرار بود كه تو بيايي و من نمي دانستم . هي دردت به جان بي قرار پر گريه ام پس اين همه سال و ماه ساكت من كجا بودي حالا كه آمدي ، حرف ما بسيار ، وقت ما اندك ،
آسمان هم كه باراني ست
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوري از ديدگان دريا نيست
سر به سرم مي گذاري ، ها ؟؟؟ مي دانم كه مي ماني پس لاقل باران را بهانه كن
مگر ميشود نيامده باز به جانب آنهمه بي نشاني دريا برگردي؟؟؟ پس تكليف طاقت اينهمه علاقه چه ميشود ؟؟؟؟ تو كه تا ساعت اين صحبت نا تمام ، تمامم نمي كني ها ؟؟؟ باشد گريه نمي كنم . گاهي اوقات هر كسي حتي از احتمال شوقي شبيه همين حالاي من هم به گريه مي افتد چه عيبي دارد ، اصلا چه فرقي دارد ؛ هنوز باران مي آيد ، باران مي آيد . . .
هنوز هم مي دانم هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد حالا كم نيستند اهل هواي علاقه و احتمال
كه فرق ميان فاصلهرا تا گفتگوي گريه مي فهمند فقط وقتشان اندك و حرفشان بسيار و ...
آسمان هم كه باراني ست . +نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |