" شباويز " |
|
دیدم از آن سوی فردا از خدا می آمدی... نگاهش مثل شب گويا و چشمش رنگ فردا بود بهشت روي او بوي خدا مي داد زيبا بود به گرمي گونه هايش را به دست گريه هايم داد دلم لرزيد او هم مثل من تنهاي تنها بود سرودي بود رودي يا سكوتي حسرتي دردي نمي دانم براي من هميشه يك معما بود كنارم بود و با من از سفر مي گفت از هجرت كنارش بودم و كارم تماشا و تماشا بود ميگذشت … تيك تاك ساعتها جان كندن لحظه ها تيرگي سايه ها افسون افسانه ها اندوه ويرانه ها آري…مي گذشت تنها تر از ماه بودم . دنبال يك راه بودم دستي كه بر شانه ام خورد كار مرا ساده تر كرد مي دانم اين دست او بود دست نجيبي كه آمد چشم مرا شست اما روح مرا شعله ور كرد
اوايل پروانگيمان تنها براي نشكستن نقاب اميدم
و بي بهانگي عشقم "بودي!!" مي فهميدم ! دختر بچه اي لجباز و تخس با گذشته اي آلوده به مهر عروسكها
و در جستجوي رد ناپيداي بال بادبادكش چگونه مي توانست
در آيينه ي روح بي پروايت هويدا شود ؟ اما… اين وسعت رو حت بود به وسعت حيرانيم مي افزود. هر روز وسيع تر از ديروز …. قلب تو و عشق من و باز اين گردش ستاره وارت بود كه طعنه به تنهاييم زد . وقتي كه معني "پل" را در كوچه هاي تنگ لغت نامه نمي يافتم. آن زمان كه نگاهم شعله اي بود عريان تر از مهتاب . وقتي دنيا برايم قدم زدن در وهم بيابان بيش نبود . آنگاه كه هنوز گرمي سكوت را نچشيده بودم . وقتي دلم از تكرارهاي زرد مي باريد . آن زمان كه اسير خنده ي پايئز بودم . روزگاري كه حس غريبه ام در عبور تند غباري از ذهن سبز
و عاصي يك برگ تشنه خلاصه مي شد . وقتي از ترس عقوبت محتوم تا مرز تكه تكه شدن
پيش مي رفتم . آمدي… ستاره بارانم كردي…. ارديبهشت بود …زمان دلبري دختر بهار ! چشمهايم در جستجوي هيچ بودند و و تو هستي فرسوده ام را
به فرداي پرواز هدايت كردي . اينجا بود نقطه ي آغاز … توان درك لحظه هاي صعود را نداشتم . مات بودم ..مات مات !
جملات بريده ام را خوب به يادمي آورم..:
"اشتباه نگرفتيد ؟!" خنديدي… " نه! " باهم بوديم .و از همه بيشتر با هم بوديم تا… روزهاي ابتدايي چهار سالگي عشقمان ! وقتي از لابه لاي كاغذ خط خورده ي نامه بوي ياسهاي آسماني
حس مي شد با پرواز عجين شدم و آنگاه …. ابتداي طلوع ستاره بود ! وقتي صداي بال پنجره ها خوابيد …در سكوتي شيرين
فرو رفتيم و پرواز كرديم عروج..تا انتهاي كشف رمز آسمان .
وآنگونه كه فرياد بي پناهي دستهايم را به زمزمه اي عاشقانه
بدل كردي سالروز ميلادت را با سبد سبد گل نرگس
به استقبال آمدم . لبخند زدي و آسمان آبي شد شبهاي قشنگ مهر مهتابي شد پروانه پس از تولد زيبايت تا آخر عمر غرق بي تابي شد تولدت مبارك
+نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |