" شباويز " |
|
هرگز صدای پای عقربه ها را شنیده ای ؟مثل صدای گم شدن قلبهای ماست
در اين هواي سرد ومه آلود بايد چگونه بود ؟ بايد چگونه ماند و نديد ؟ بايد چگونه ديد و نگفت ؟ هر روز . عصر جمعه ي ترديد است عصري كه پرسه پرسه زنان شام مي شود شامي كه صبح صبحي كه عصر عصري كه شام چقدر ساده ساده در اين عصر خوشبخت بوده ايم چيزي ؟ نه ! هيچ چيز برايم نمانده است جز عادت عادت به فكر كردن و نسيان عادت به بازي شطرنج عادت به حل جدول كيهان عادت به رنج باور كنيد تا هر كجا كه روزنه اي بود تا آخرين ستاره ي خاموش تا پشت پلك پنجره ها رفتم دستم به سمت هر چه كه مي ديدم پل بست و فتح كرد از هر كجا كه حوصله ام ميگفت با وحشتي لطيف گذشتم از جنگلي كه مثل سكوت بي رحم و سبز و صميمي بود تا كوچه ها كه رنگ فريب و دروغشان بيگانه بود و باز قديمي بود تاهر كجا كه دل دل من مي گفت تا اولين بهانه يروشن تا روح سرخ ساحره ها رفتم
اي يار بي نشان ! آه اي حقيقت نا مكشوف ! دست مرا بگير دست كسي كه دست به گندم نمي زند دست كسي كه دست به شيطان نمي دهد دست كسي كه يقين ارد اينجا بهشت گم شده ي او نيست اي حقيقت نا مكشوف هرم نگاه مشرقي ات را به من ببخش تو از طلوع و رفتن و روييدني نه از غروب و ماندن گنديدن رازيست در نگاه تو رازي كه يك گره ست بي دست مهرباني تو وا نمي شود رازي كه مثل تكه ي الماس ... رازي شبيه آنچه نمي بينيم رازي شبيه آنچه نمي دانيم **************** اي روشناي سبز سپيدار ! از عمق بي نشانه ي اين خاك تيره بخت دستم به سوي توست دست مرا بگير و از اينجا مرا ببر اينجا بهشت نيست اينجا هوا هميشه زمستاني ست
+نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |