" شباويز " |
|
محکومم ...
و سکوت ... سايهاش سنگين است، و خلوتی که گاه يادم میرود خانهی خودِ من است. از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بيزارم از خيانتِ همهمه به خاموشی از ديو و از شنيدن، از ديوار. برای من دوست داشتن آخرين دليلِ دانايیست اما هوا هميشه آفتابی نيست عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست و من گاهی اوقات مجبورم به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم چقدر خيالش آسوده است چقدر تحملِ سکوتش طولانیست چقدر ... نبايد کسی بفهمد دل و دستِ اين خستهی خراب از خوابِ زندگی میلرزد. بايد تظاهر کنم حالم خوب است راحتام، راضیام، رها ... راهی نيست. مجبورم!
+نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |