" شباويز " |
|
شايد برگشتم ...!
با قلم ميگويم: " اي همزاد، اي همراه، اي هم سرنوشت، هردومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت. شعرهايم را نوشتي دستخوش؛ اشكهايم را كجا خواهي نوشت؟؟؟ " *** بودن يا نبودن.... مساله اي نيست اگر نباشي...
و تنهايي عادني ست هميشگي ... تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . ساعت اتاق لطف مي كند و تا صبح لحظه هايم را مي شمارد .... تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . : " لحظه اي اجازه بدهيد " تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . تيك . تاك . اجازه نمي دهد ... **** به روز نمي شوم ! ساعت ها اجازه نمي دهند فكر كنم ... تنهايي ام را به ياد مي آورند... **** خسته ام ... از بودن ها و نبودن ها... خسته ام ... اين روزها عادت كرده ام بيشتر بشنوم ... ساعت ها اجازه نمي دهند به روز شوم ... مرا ببخشيد ... و نبودنم را از بودن ساعت ها بدانيد . اما ... شايد برگشتم ...!
+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 توسطليلا| موضوع ...
دختري با گلهايي در سبد در حاشيه ي خيابان ها اما. هيچكس به دور دست ها نمي انديشد . دختري با گلهايي در سبد در قايقي زيبا اما. دريا همچنان درياست دختري با گلهايي در سبد در دشتي پر گل اما ... دختري با گلهايي در سبد در هر ساعت در هر جا اما نامفهوم چون چراغي در روز او تنها مي تواند موضوع تابلويي باشد همين .
+نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |