" شباويز " |
|
بي آنكه تو را بيابم ...
بي آنكه تو را بيابم گم شدم كسي فانوس به راهم نياويخته بود . مرا كه بجويي باران ها نشانت مي دهند و پير مي شوند رهگذران . +نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 توسطليلا| تاریخچه ی عشق
عشق همدوره ي اژدها بود پس بايد مي رفت و رفت . وقتي كه قصه گوي شاهنامه رفت ، هنگامي كه ني مولانا بر روي طاقچه ي خانقاه ، جا ماند هنگامي كه حافظ مست كرد و سعدي غرق در حكمت شد ، بايد مي رفت و رفت در شب سه و هفت آن ، در سالگرد و دهه و قرن آن ، از نفرت مي گوييم ، كه ارمغان روزگار است به طبيعت از خشكي روح كه در زير نور گرم سرنوشت ماسيد . از حقايق بايد نوشت ...
+نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |