" شباويز " |
|
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت .... راهی به جز گریز برایم نمانده بود ....
مژده ي خوبم شايد شنيدنش راحت تر از خواندنش بود اما .... گفتنش راحت تر از نوشتنش نبود ...! باور كن نبود....ساده نبود .... گذشتن كي ساده است ؟ هزار بار گوشي لعنتي تلفن را برداشتم اما قبل از اينكه صدايي جواب دلم را بدهد ، بغضم تركيد .... سخت بود ... خيلي سخت ... به همين راحتي ؟؟؟؟! فكر مي كني واقعا راحت بود؟؟؟! بي انصاف .... سخت ترين و غم انگيز ترين انتخاب عمرم بودن يا نبودن ... شوخي يا جدي ... بهتر است فراموششان كنيم .... چاره اي نيست ، بايد فراموششان كنيم .... ما همه بازيچه ايم بازيچه ي تقدير ... مگر خودت حسم را تجربه نكرده اي ؟؟؟ گذشتن از همه چيز بعد از 6 سال ... و اما ... پايانش ... پايانش بودن تو و ماندن من است .... روي قولم هستم ... باور كن ...
مهديه ي عزيزم يك شب تا صبح بيدار بودي و من هر شب تا صبح مي گريم سخت ترين انتخاب عمرم بود .... شايدم سخت ترين اجبار .... اما گذشت ... اين تو نبودي كه گفتي : شايد در نبودن ، بودن هم را حس كنيم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس چه شد ؟؟ باور كنيد من هستم .... تا آخرش هستم ...
+نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |