تبليغاتX
" شباويز "

" شباويز "



از من سؤال بي جا چه مي كنند ؟!

 

 

از القاب آينه دور است !

 

 

مثل دويدن دو نقطه در پي هم ،

 

 

مثل دويدن دو نقطه در حول دريا و دايره ، ... )

 

 

هولم نكن اي همين هواي بي كسي در ميا ن جمع !

 

 

رسم ازل از آواز حضرت من به روئت رسيده است .

 

 

وقتي ميان پسين و هواي باراني فرقي نمي نهي

 

 

من از ارتباط علف با خواب آب چه بگويم؟

 

 

نمي شناسي ، نه مرا ، نه رويا را

 

 

اما من اگر بميرم حتي

 

 

مضمون محرمانه ي آن راز را به گور خواهم برد ،

 

 

و از اين پس نيز با هيچ كسي

 

 

از ابهام آينه در انعكاس خاموشي سخن نخواهم گفت .

 

 

من راوي حروفي ساده از معابر بارانم

 

 

از من سؤال بي جا چه مي كنند ؟!

 

 

جرم هر اشاره ، ولو به خواب تبسم ،

 

 

 

 

حتما كه اثبات واژه در ماضي مطلق نيست ،

 

 

ما همه از بعيد بوسه به رؤياي دريا رسيده ايم . 

 

 

 

 

بگذريم ، بايد به تو بينديشم ،

 

 

وقت ملايم يادها

 

 

شبيه آرامش آينه در غربت ديوار است ،

 

 

 

 

حالا هيچ !

 

 

حالا گو فرق ميان پسين و هواي باراني هم هيچ !

 

 

وقتي كه من تو را دوست مي دارم

 

 

نه چراغي به خانه بياور

 

 

نه چتري كه از كوچه ي ناشناس بگذري ،

 

 

سايه به سايه هر سنگي از اضطراب تو مي فهمد

 

 

كه كار از كار گذشته است

 

 

حالا هيچ !

 

 

حالا تنها به تو مي انديشم

 

 

شايد تولد يك ستاره از خواب معجزه

 

 

مفهوم جفت جهان را

 

 

براي تجرد اين خسوف ... روشن كرد ،

 

 

مثل دويدن دو نقطه در حول دريا و دايره ،

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 توسطليلا|


مشكل ما اين بود كه ...

 

 

مشكل ما اين بود كه

 

خاطره اگر زيبا بود ، ماند    

                   

و اگر تلخ بود ، خيلي زود رفت تا باز هم تكرار شود .

 

مشكل ما اين بود كه

 

 كار را زور دانستيم و

 

ظلم را حق پنداشتيم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

فرا رفتيم از حيطه ي خود

 

حيطه اي كه فقط نامش برايمان كوچك بود .

 

مشكل ما اين بود كه

 

كسي كه زبان خشكمان را سيراب كرد ،

 

ما از او نان هم خواستيم .

 

مشكل ما اين بود كه        

 

هنوز خودمان را نشناخته ،

 

دست به كشف موجودات ديگر زديم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

بت خدايمان بود

 

و ميكده مسجدمان ،

 

هر چند كه اداي دين مي كرديم به دينمان .

 

مشكل ما اين بود كه

 

براي شناخت آسمان ها

 

در زمين تحقيق مي كرديم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

قالب هاي زيباي ديگران را پسنديديم

 

هر چند كه قالب خودمان زشت نبود .

 

مشكل ما اين بود كه

 

پي راز حقيقت بودن را با گستاخي

 

و فضولي را با كشف كردن

 

اشتباه كرديم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

هم مست بوديم و هم عاشق

 

مي را خورديم و ساغر عشق را شكستيم .

 

مشكل ما ا ين بود كه

 

عقربه هاي ساعت هميشه

 

جلو تر از زمان زندگيمان بودند . 

 

مشكل ما اين بود كه

 

قدم هاي آهسته ي خود را

 

 

با گام هاي بلند دوندگان حرفه اي مقايسه كرديم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

در قنداق به دنبال رشد قد بوديم ،

 

و در سن بلوغ فقط خواب .

 

مشكل ما اين بود كه

 

وقتي خواب خوش مي ديديم

 

بيدارمان كردند

 

تا عكس خواب را

 

روي نگاتيو زندگي ظاهر كنند .

 

مشكل ما اين بود كه

 

از تمام عكس العمل هاي طبيعت

 

فقط سازش را آموختيم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

با بزرگ بيني

 

خود را آدم ناميديم

 

و وظايفش را زير ذره بين برديم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

عكس كسي را بر ذهنمان تصوير مي كرديم

 

  و چون بلبل بر آن عكس اصواتمان را متراكم مي كرديم ،

 

كه چند لحظه ي قبل از آن

 

بر سر مزارش بوديم  .

 

مشكل ما اين بود كه

 

از قلم سلاح ساختيم

 

 و از سلاح قلم نساختيم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

در سر كلاس آفرينش خواب بوديم

 

و ادعاي بندگي مي كرديم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

از پله هاي فرسوده ي زمين

 

عشق آسماني مي خواستيم

 

و آسانسور هاي رو به عرش را نمي ديديم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

گوش هاي باز را مي ديديم

 

ولي باز هم فرياد مي كشيديم .

 

چشم هاي زيبا را مي ديديم

 

ولي باز هم پلك ها

 

اتاق را خاموش مي كرد .

 

مشكل ما اين بود كه

 

نمي دانستيم گريه نمي تواند

 

جاي حس خنديدن را بگيرد .

 

مشكل ما اين بود كه

 

نماز را علم كرديم

 

تا اگر آزاده نيستيم ديندار باشيم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

وقتي در كوير آب نيافتيم

 

خدا را لعنت كرديم

 

مشكل ما اين بود كه

 

آينه ها را شكافتيم

 

تا زشتيمان چهره نمايي نكند .

 

مشكل ما اين بود كه

 

در جنگل سرسبز كاج

 

به دنبال برگ هاي زرد و علفهاي هرز بوديم ،

 

آنها هم آنقدر زياد شدند

 

تا ما به شمارششان بپردازيم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

دير فهميديم ، مي توانيم

 

ولي باز هم سستي كرديم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

خون را با آب يكسان دانستيم

 

در لحظه ي خوردن استكان آبي ،

 

دريايي از خون هاي مقدس را فراموش كرديم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

حرام دانستيم

 

چيزهايي را كه هيچ از آنها نمي دانستيم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

چيزي را آرزو مي كرديم

 

كه هيچ اميدي به آن نداشتيم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

موقع امتحان دادن تقلب مي كرديم  

 

و موقع امتحان گرفتن تقلب مي گرفتيم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

وقتي قند را مي ديديم ،

 

تلخي چاي زندگي را فراموش مي كرديم .

 

تا دوباره تفاله ها اين نكته را ياد آوري كنند .

 

مشكل ما اين بود كه

 

شب را به استراحت مي پرداختيم

 

تا صبح كار نكنيم .

 

مشكل ما اين بود كه

در جعبه ي مداد رنگي هايمان

 

فقط مداد مشكي كوچك شده بود .

 

مشكل ما اين بود كه

 

در بهار درختان سبز مي شدند ولي

 

ريشه نمي دواندند

 

مشكل ما اين بود كه

 

جمله ي " قسمت ما همين بود " ،

 

بسيار بر پرزهاي زبانمان جاري گشت .

 

مشكل ما اين بود كه

 

هميشه مي گفتيم : آسمان ابري است

 

تا ستاره ها را نشمريم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

اول زبانمان كار مي كرد

 

بعد مغزمان .

 

مشكل ما اين بود كه

 

در زمين بازي عشق

 

تكروي مي كرديم .

 

مشكل ما اين بود كه

 

خواب نديده را تعبير مي كرديم

 

و از عشق ديده مي گذشتيم

 

 

 

مشكل ما فقط يك چيز بود :

 

 

هيچ چيز را مشكل نمي دانستيم .

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 توسطليلا|


رفتار من عادي است

 

رفتار من عادي است

 

اما نمي دانم چرا

 

اين روزها

 

از دوستان و آشنايان

 

هر كس مرا مي بيند

 

از دور مي گويد :

 

          اين روزها انگار

 

                  حال و هواي ديگري داري !

 

اما

 

من مثل هر روزم

 

با آن نشانيهاي ساده

 

و با همان امضا ، همان نام

 

و با همان رفتار هميشگي

 

مثل هميشه ساكت و آرام

 

اين روزها تنها

 

حس مي كنم گاهي كمي گنگم

 

گاهي كمي گيجم

 

حس مي كنم

 

از روزهاي پيش قدري بيشتر

 

اين روز ها را دوست دارم

 

گاهي

 

_از تو چه پنهان_

 

با سنگها آواز مي خوانم

 

و قدر بعضي لحظه ها را خوب مي دانم

 

 

 

اين روزها گاهي

 

از روز و ماه و سال ، از تقويم

 

از روزنامه بي خبر هستم

 

حس مي كنم گاهي كمي كمتر

 

گاهي شديدا بيشتر هستم

 

حتي اگر مي شد بگويم

 

اين روزها گاهي خدا را هم

 

                            يك جور ديگر مي پرستم

 

از جمله ديشب هم

 

ديگر تر از شبهاي بي رحمانه ي ديگر بود :

 

من كاملا  تعطيل بودم

 

اول نشستم خوب

 

جورابهايم را اتو كردم

 

تنها- حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم

 

با كفشهايم گفتگو كردم

 

و بعد از آن هم

 

رفتم تمام نامه ها را زير و رو كردم

 

دنبال آن افسانه ي موهوم

 

دنبال آن مجهول گشتم

 

چيزي نديدم

 

تنها يكي از نامه ها

 

بوي غريب و مبهمي مي داد

 

انگار

 

از لابلاي كاغذ تا خورده ي نامه

 

بوي تمام ياسهاي آسماني

 

                                  احساس مي شد

 

ديشب دوباره

 

بي تاب در بين درختان تاب خوردم

 

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

 

در آسمان گشتم

 

و جيبهايم را

 

از پاره هاي ابر پر كردم

 

جاي شما خالي !

 

يك لقمه از حجم سفيد ابرهاي ترد

 

يك پاره از مهتاب خوردم

 

 

ديشب پس از ----- سال فهميدم

 

كه رنگ چشمانم كمي ميشي ست

 

و برخلاف سالهاي پيش

 

رنگ بنفش و ارغواني را

 

از رنگ آبي دوست تر دارم

 

 

ديشب براي اولين بار ...

 

 

گاهي براي يادبود لحظه اي كوچك

 

يك روز كامل جشن ميگيرم

 

گاهي

 

صد بار در يك روز مي ميرم

 

حتي

 

يك شاخه از محبوبه هاي شب

 

يك غنچه مريم هم براي مردنم كافيست

 

 

گاهي نگاهم در تمام روز

 

با عابران ناشناس شهر

 

احساس گنگ آشنايي مي كند

 

گاهي دل بي دست و پا و سر بزيرم را

 

آهنگ يك موسيقي غمگين

 

                             هوايي مي كند

 

 اما

 

غير از همين حس ها كه گفتم

 

و غير از اين رفتار معمولي

 

و غير از اين حال و هواي ساده و عادي

 

حال و هواي ديگري

 

                  در دل ندارم

 

رفتار من عادي است

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 توسطليلا|


به غیر از انسان...!

دشت ها آلوده است

 

در لجنزار گل لاله نخواهد روييد

 

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟

 

فكر نان بايد كرد

 

و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

 

گل خوبي زيباست

 

اي دريغا كه همه مزرعه ي دل ها را

 

علف هرزه ي كين پوشانده ست

 

 

 

هيچ كس فكر نكرد

 

كه در آبادي ويران شده ديكر نان نيست

 

و همه مردم شهر

 

بانگ برداشته اند :

 

                  كه چرا سيمان نيست ؟؟؟

 

وكسي فكر نكرد :

 

                 كه چرا ايمان نيست ؟؟؟؟؟

 

و زماني شده است

 

كه به غير از انسان

 

هيچ چيز ارزان نيست .

+نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385 توسطليلا|


مرور گذشته
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384



پبوند وبلاگ
رفتنت رشته ی جان می گسلد
دختران نيوتون
اتاق خالی
سياه مشق كودكانه
مرگ سايه هاي فاصله
کوس انا الحق
یک نگاه...یک لبخند
چشمهای منتظر
هوای خنک استغنا
خاطرات تنهايي
پروكسيما
غروب رؤيا
پرچم عشق
دختر دریایی
اينجا تلاقي خطوط موازي
گل يخ
مرداب
اتاق آبي
صبوحي
تنها در كوير
آخرين برگ
بنويس

::طراح قالب ::

پیوند روزانه
آرشيو لينكدوني

طراح قالب

پشتيباني
www.Blogfa.com

JavaScript Codes JavaScript Codes