" شباويز " |
|
کاشکی...
كاش مي شد كه كسي مي آمد اين دل خسته ي ما را مي شست راز لبخند به لب مي آموخت كاش مي شد دل ديوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالي بودند
آسمان آبي بود و نسيم روي آرامش انديشه ي ما مي رقصيد كاش مي شد كه غم و دلتنگي راه اين خانه ي ما گم مي كرد و سكوت جاي خود را به هم آوايي ما مي بخشيد و كمي مهربان تر بوديم كاش مي شد دشنام جاي خود را به سلامي مي داد گل لبخند به مهماني لب مي برديم بذر اميد به دشت دل هم كسي از جنس محبت غزلي را مي خواند و به يلداي زمستاني و تنهايي هم يك بغل عاطفه ي گرم به مهماني دل مي برديم كاش مي فهميديم قدر اين لحظه كه در دوري هم مي رانديم كاش مي دانستيم راز اين رود حيات كه به سرچشمه نمي گردد باز كاش مي شد مزه ي خوبي را مي چشانديم به كام دلمان كاش ما تجربه اي مي كرديم شستن اشك از چشم بردن غم از دل همدلي كردن را كاش مي شد كه كسي مي آمد باور تيره ي ما را مي شست و به ما مي فهماند دل ما منزل تاريكي نيست اخم بر چهره بسي نازيباست بهترين واژه همان لبخند است كه ز لبهاي همه دور شده ست كاش مي شد كه به انگشت نخي مي بستيم تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم قبل از آني كه كسي سر برسد ما نگاهي به دل خسته ي خود مي كرديم شايد اين قفل به دست خود ما باز شود پيش از آني كه به پيمانه ي دل باده كنند همگي زنگ پيمانه ي دل مي شستيم كاش در باور هر روزه يمان جاي ترديد نمايان مي شد سؤالي كه : چرا سنگ شديم؟؟؟ و چرا خاطر دريايي مان خشكيده ست ؟ كاش مي شد كه شعار جاي خود را به شعوري مي داد تا چراغي گردد دست انديشه يمان كاش مي شد كه كمي آينه پيدا مي شد
تا ببينيم در آن صورت خسته ي اين انسان را
شبح تار امانت داران كاش پيدا مي شد دست گرمي كه تكاني بدهد تا كه بيدار شود خاطره ي آن پيمان و كسي مي آمد و به ما مي فهماند : از خدا دور شديم ... كاشكي واژه ي دردآور اين دوران است كاشكي جامه ي مندرس اميدي است كه تن حسرت خود پوشانديم كاش مي شد كه كمي لا اقل قدر وزن پر يك شاپركي ما مسلمان بوديم !
+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385 توسطليلا| زور که نیست...!
دیروز را دانسته آمدیم امروز ندانسته عاشقیم وفردا روز را... ای رند مانده بر دو راهی دریا و دایره خدا را چه دیده یی؟ (به کسی چه مربوط!) می روم کتابی بخوانم.هر چه که باشد می روم از میان همه ی نامها چیزی چراغی چیزی شبیه چراغی بیابم هی می رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگریست باید به گونه ای از کف هفت دریا و دایره بگذرم که جای پای مرا توفان و پرگار نبینند زور که نیست . نمی خواهم نمی خواهم این صفوف ساده و مغموم حروف ساده ی مرا دریابند . آینه لو می رود . ستاره لو می رود نرگس و هوای ساعت سه سرود مخفی ماه لو میرود هی می رسم کنار دانستگی اما باز ندانسته عاشقم! می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم می روم از میان همه ی رویاها رازی . آوازی . رازی شبیه آوازی بیابم هی می رسم کنار خویش و باز سایه سار صدای تو جای دیگریست زور که نیست. کوتاه بیا دل نامسلمان من خراب ! پنهانگریز قید و قاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست. تو را نیز به انعقاد هر آری بی دلیل عادت نداده اند!
+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 توسطليلا| برای بهترینم
هزار خواهش و آیا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرای بی زیرا هزار بود و نبود هزار شاید و باید هزار باد و مباد هزار کار نکرده هزار کاش و اگر هزار بار نبرده هزار بو ک و مگر هزار بار همیشه هزار بار هنوز... مگر تو ای همه هرگز مگر تو ای همه هیچ مگر تو نقطه ی پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری مگر تو ای دم آخر در این میانه تو سنگ تمام بگذاری +نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 توسطليلا| بی تفاوتی واژه ها
وقتی جهان از ریشه ی جهنم وآدم از عدم و سعی از ریشه های یاس می آید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است!
+نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385 توسطليلا| جای خالی بال...!
دیشب دوباره گویا خودم را خواب دیدم در آسمان پر می کشیدم و لابلای ابرها پرواز می کردم و صبح چون از جا پریدم در رختخوابم یک مشت پر دیدم یک مشت پر.نرم و پراکنده پایین بالش در رختخواب من نفس می زد آنگاه با خمیازه ای ناباورانه بر شانه های خسته ام دستی کشیدم بر شانه هایم انگار جای خالی چیزی... چیزی شبیه بال احساس می کردم !
+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |