" شباويز " |
|
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن
اگر سنگ،سنگ... اگر آدمي ،آدمي است هر کسي جز خودش نيست اگر اين همه آشکارا بديهي است چرا هر شب و روز، هر بار بناچار هزاران دليل و سند لازم است، که ثابت کند: تو توئي؟ هزاران دليل و سند، که ثابت کند...
حالم براي نوشتن مساعد نيست آمدم تا بگويم: نه قهرم نه عصباني فقط دلگيرم! ازتو! اين بار فقط از خودت! نه از زمين؛ نه از زمان ؛نه از مردم ؛ و نه از دلم فقط از تو! آمدم تا بگويم : میدانم قدم هایم هر چقدر هم استوار باشند باز هم جاي پايم روی آسفالت خشن خیابان نمی ماند آمدم تا بگويم : می دانم پيدايم نمي كني! آمدم تا بگويم : توان هيچ حركتي را ندارم. حتي اگر مقصر شناخته شوم منتظر مجازات مي نشينم آمدم تا بگويم : تنهايي ام مدت ها بود بوي دلتنگي نمي داد خراب كردي... هر آنچه ساخته بودم را... آمدم تا بگويم : هنوز نمي داني كي وقت تشويق است و كي وقت توبيخ...؟! آمدم تا بگويم : تو بايد باشي!
+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسطليلا| تو میدانی؟! آرام نه! بلند! بخند... گوش دنیا را کر کن... بگذار دو دستی گوشهایشان را بچسبند... شاید وقتی دستانشان را برداشتند صدای دردهایم را بشنوند... نه! هیچ وقت نمیخواهم دستانشان را بردارند... هیچ وقت نباید خنده ات تمام شود... پ.ن. 1. تو مي داني من اينگونه در افكارشان بين اينهمه تضاد چه مي كنم؟! * مي خواهم بدانم چرا؟ * 2. تو مي داني سيم آخر دقيقا كجاست ؟! * مي خواهم بزنم به سيم آخر * ۳. تو مي داني قلمت كجاست؟ * مي خواهم رنگم كني! راه راه! بدجوري بي رنگم و ساده!*
+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسطليلا| چه دارد بر سرم می آید ؟
دارد چه بر سرم می آید ؟ چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند . در برابر روزها خسته تر از آنم كه حرفی بزنم، یا شايد فريادي از سر سكوت تنهايي هر روزه ام پر رنگتر از هميشه گذشته را به رخ دلتنگي كهنه مي كشد. اینجا کسی نیست براي شكستن روزه سكوت ياري ام كند. وقتی دلم تو را می خواهد ؛ وقتي اميد ديدنت از طولاني ترين ياس ها هم طولاني تر مي شود، خیال بودنت را هم نمي خواهم ! وقتي دستانم را رها می کنم و نيستي تا آنها را بگيري باورم مي شود اين منم كه نيستم ، نه تو! خداوندا تو كه با باهم بودنمان راضي نميشوي... پس به بي هم بودن عادتمان بده پ.ن.
كسي تولد مرا به خاطرم مي آورد… براي خاك قلب من گل و شكوفه مي خرد… كمي بزرگ مي شوم تنم جوانه مي كند… فقط دلم يواشكي تو را بهانه مي كند… اگر چه با سرود و شعر دلم پر از چكاوك است… تو خود بگو بدون تو تولدم مبارك است؟
+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسطليلا|
|
منوی وبلاگ
مرور گذشته پشتيباني |